اخراجی ها باز هم آمدند
* * *

میگوید : همش تقصیر این تهیه کننده نا دیپلوماتیکه
میگویم : اما دکتر جان شما هم نباید توی یه برنامه زنده بدون فکر یه همچین حرفی رو میزدین
جواب میدهد : مگه چی گفتم ؛ خوب اونام اگه مثل من رائ هاشون رو تا الان تو جیبشون نگه میداشتن الان لازم نبود دنبال رائ هاشون زیر کیوسک تلفن یا اتوبوس شرکت واحد رو بگردن ، تازه من خودم یکی از همین "" هموطنان "" پر تلاش و سمج رو دیدم که بنده خدا دنبال رائ خودش و همسر آیندش زیر نیکت های پارک رو می گشت ؛ بلا نسبت شما هم چه زوری داشت
البته تو این میون بعضی ها هم حواس پرتی پیدا کرده بودن ؛ بیچاره ها از صبح تا شب دنبال رائ شون گشتن آخر شب یادشون افتاد که اصلاً رائ ندادن !!!!
خوب این چیش اشتباه ؟
آروم میگم : خوب این هیچی . برا چی تو برنامه زنده رادیویی از مقامات آمریکایی و انگلیسی تشکر کردی دیگه ؟
جواب میدهد : بابا تو عجب بی چشم رویی هستی ! این بنده خدا ها کارو زندگیشون رو ول کردن , آدم فرستادن بیاد اینجا کمک این "" جوانان هم وطن "" بلکه این کاغذ هاشون رو زود تر پیدا کنن ، خداییش اگر اونا یه چیزیشون رو گم میکردن ، تو حاضر بودی بری اون سر دنیا مثلاً دنبال لنگه جوراب گم شده اونا بگردی ؟ بابا اینا آخر لوتین
البته الانا که خود جونامون از پیدا کردن رائ هاشون صرف نظر کردن این انسان های مسئولیت شناس دست از کار و تلاش بر نمیدارن هی میگردن هی میگردن !!!
بس که احساس مسئولیت میکنن
به نظر من بهتره مردم نشونی رائ هاشون رو بنویسن بزنن پشت شیشه بقالی محله تا اگر کسی پیداشون کرد یک خانواده مضطرب رو از نگرانی در بیاره
بدم حالا بعد از پیدا کردن این رائ ها ، تو این شلوغی باید کلی بگردی دنبال صاحب رائ ( کاندیدای گم شده !! ) ![]()
چند پیشنهاد سیزده بدری
علف گره زدن از رسومات دیرینه ی ایرانیان می باشد که از همان فردای دیرینه ها باعث تحولات و دگر گونی های بزرگی در عرصه زندگی شد که متأسفانه همانند دیگر رسومات مثل چهارشنبه سوری ماهیت اشتباهی پیدا کرده است

اَصلول موضوعه :
بنا بر تجربیات علف گره زنان ؛ علف ها انواع متفاوتی دارند که با توجه به معیار های شخص گره زننده برای موارد مختلف کاربرد دارد
-
به پسران ازبوقلی سفارش میشود از گره زدن علف های هرزه خود داری کنند , در غیر این صورت سفره ی عقد خود را هم باید در اتاق های منکراتی پهن نمایند
-
توجه فرماید که اشتباهی به جای علف ؛ تره گره نزنید وگرنه شخصی که در آینده گیرتان می آید برای حرفهایتان تره هم خورد نمی کند
-
اگر علاقه مند هستید همسر آینده شما بدون استفاده از کرم , سفید کننده , پاک کننده ؛ گچ , وایتکس و دیگر سفید کننده های کذایی , دارای رخسار و پوستی سفید باشد ؛ از گره زدن سبزه های عید خودداری و اگر هم تمایل دارید همسرتان بدون خرج اضافی برنزه ( همان سبزه ی اسبق ) باشد , اقدام به گره زدن سبزه های هفت سینتان نمایید
-
اگر خواستار ازدواج با یک بازیکن فوتبال هستید , پیشنهاد میشود به علف های زمین استادیوم آزادی سر بزنید
-
به علت مسائل اخلاقی از گره زدن علف های پارک ها ، خود داری نااید ( در غیر این صورت ضایع خواهید شد )
-
از گره زدن علف های زوار در رفته که به وسیله ی چهارپایان جویده شده اند , یحتمل امسال خود داری نمایید وگرنه شغل آینده همسرتان رئیس جمهور خواهد شد
-
اگر تمایل دارید همسرتان دارای گیسو های در هم تنیده و دم اسبی باشد ؛ پیشنهاد میشود شیوید گره بزنند ( البته تا چند سال پیش این نکته تنها برای کار آموزان { علف گره زنان } آقا پیشنهاد می شد که امروزه با بیشتر شدن امکانات هم برای آقایان و هم بانوان پیشنهاد میشود )
-
اگر دوست دارید همسر آینده ی شما فردی خوش قول و وقت شناس باشد , از گره زدن علف هایی که زیر پا " له " شده اند اجتناب کنید ؛ زیرا این علف ها , همان علف هایی هستند که سال گذشته زیر پای طرف مقابل ؛ سر قرار " له " شده اند
-
از گره زدن سبزه های مصنوعی به شدت دوری نماید در غیر اینصورت عواقب ناشی از آن ، به عنوان مثال عشق های زود گذر مصنوعی خانمان سوز گریبانتان را خواهد گرفت
سفارشتُل انتهایه :
-
در انتها اگر خواستارید که همسر آینده ی شما ، فردی باشد که تنها به شما فکر میکند و عشق اول و آخرش هستید و اگر شما نباشید او خواهد مرد ؛ به شما سفارش میشود بجای علف گره زدن ، رو به ینجه آورده و ینجه گره بزنید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بهار می آید
یا مسبب النعل و الافسار
یامدور الچرخ روزگار
یا ممیز المتن والاشعار
امسال دیگه بازی در نیار
بهار می آید و دل های یخ زده را جلا می دهد
بهار می آید و بذر غنچه را بر روی درختان می پاشد
تا سبز گردد ؛ تا زنده گردد زمین ؛ تا جان گیرد طبیعت ,
بهار می آید چه تو در خواب باشی و چه بیدار
چه تو بخواهی و چه نخواهی
همچون سال ها و قرن های پیش
به رسم اولین سال تولد جهان
به رسم تازه شدن ؛ به رسم نو گشتن
و تو بدانی یا ندانی ؛ چه بخواهی و نخواهی و چه بیدار باشی چه در خواب , زمان گذر خواهد کرد و سال دگر خواهد شد
پس بیدار باش , پس بخواه , پس بدان و ببین ؛ تا , تازه شدن را بیاموزی , تا سبز شدن را , تا جان دوباره گرفتن را فراگیری , از معلمی که درسش را هر ساله مرور می کند تا شاید از بهر شوند آنان که حتی خوابند .
اما افسوس . . . ! ! !
سبز باشید و پایدار : محمدی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسازم خنجری از روی کینه
شب عید است و من تنها نشستم
دلم گفتا قلم گیرم به دستم
نویسم از خروج این زمانه
کنم کم از حقوق ماهیانه
عیال فروده که ماشین بخواهد
میان اتوبان دائم براند
چو ناهید خواهرش دارد یه ماشین
در این اوضاع سوخت و کارت بنزین
دگر فرموده که محسن بپاخیز
برو فرش و به روی پشتبام ریز
که کورش شوهر خواهر بنده
تمام فرش ها شسته ( رو بندِ )
کنم من ارتودنسی ؛ گونه زایی
تا گویند تو خود انجولینایی
و باید خانمان را هم کنیم رنگ
اگر خواهی که بینمان نشه جنگ
متالیک میکنیم , که گویند انگار
رنگ روز است و مد میگردد امسال
لباس ها می خریم ما رنگ و وارنگ
همه کوتاه ؛ فشن , گاهی شود تنگ
بگویم ای عیال ؛ ای همسر من
اگر پوشی لباسی این چنان تنگ
برادر های پر کار نظامی
بگیرند این چنین وضع درامی
بگوید محسنا از بس ملنگی
ز کورش کمتری ؟ بس که تو خنگی
که کورش صد هزار آشنا بدار ِ
ز بس که مرد اهل ِ ؛ مرد کار ِ
به گوشم میرسد مادر زن من
بگفته به عیال یا همسر من
که محسن مرد دلخواه شما نیست
حقوقش تا به حد انتظار نیست
اگر چه دکتر است اما ولیکِن
جواب گو نیست تا به حد ممکن
و باید که فرستاد پیش کورش
پی اوستا گری تا که کند رشد
که کورش گرچه مدرک ها ندلره
ولی او مرد اهل ِ ؛ مرد کار ِ
* * *
شب عید است و من تنها نشستم
دلم گفتا قلم گیرم به دستم
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر باجانق تا گردم آزاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهر نمکسود شده

اشاره : شهرداری تهران برای سهولت حمل و نقل و رفاه حال شهروندان ، اقدام به قرار دادن کیسه های نمک در معابر جهت برف زدایی کرد
***************************
چندی پیش مطلع شدیم که استکبار جهانی برای خراب نمودن برنامه های اینور جهانی , برنامه های مخربی را اجرا نموده است
این نمک نشناس ها ( که ارزش نمک را نمیدانند ) تمام تلاششان از بین بردن تلاش های دلسوزانه و پر هزینه ی مسئولین است به نحوی که ماهواره ساخته اند و فرستاده اند هوا تا برود و کاری کند که امسال بر خلاف سیاست های پیشگیرانه ی نمکی شهرداری تهران , برف نیاید و همه نمک هایی که شهرداری محترم با جون و دل از دریای نمکی بیرون کشیده است را روی دستشان بگذارداین نمک به حرام ها تنها قصدشان حرام نمودن نمک های با ارزش و پر استراتژیک شهرداری میباشد
من خودم چندی پیش یکی از همین مستکبران جاسوس را که لباس مبدلی به تن و کیسه ایی ( که به گمانم پر از دلارها و بودجه های تخریبی استکبار جهانی بود ) به دوش داشت دیدم که با رمز نمکیییییییه , نمکییییییییییییییییییییییییییییییه (!) با دیگر جاسوسان ارتباط بر قرار مینمود - حالا این یعنی چی , جاسوسان دانند !! -
در ضمن شخص شخیص دکتر محسن اذعان داشت که او نیز یکی از همین مستکبران را که به دروغ خودش را از هموطنان نمک آبرودی معرفی نموده بود از نزدیک دیده که یک نمکدان در دست گرفته و تند تند نمکپاشش را از این نمک های با ارزش شهرداری پر نموده , که چه نمیدانم !!! دکتر میگوید شاید غلظت نمک آبهای نمک آبرود کم شده و این کم کاری شهرداری نمک آبرود را نشان میدهد که مانند شهر های بزرگ از این امکانات نمکی در اختیار شهروندان نمیگذارد , ولی من باز هم میگوییم این نقشه استکباره , تا زمانی که برف میاید شهر ما کمبود نمک داشته و بلا نسبت عین چی تو برف گیر کنیم
و شاید هم شهرداری محترم به این نکته پی برده است که نمک در نمکدان شوری ندارد . به همین دلیل نمک ها را از نمکدانها بیرون کشیده است و کنار خیابان ریخته تا زندگی مردم شور تازه ای پیدا کند
اما دکتر میگویید : نه بچه دولت آینده نگر که میگن همینه , دولت این نمک ها رو به حالت آماده باش نگه داشته تا وقتی نیروگاه بوشهر راه اندازی شد از پایتخت , نمک به زخم استکبار بپاشد
از طرف دیگه دولت با این کار نشون میده در این زمان که دست استکبار از آستین سیاست های نمکی بیرون آمده و با وجود تحریم های مستکبران و رکود اقتصاد جهانی , دستهای دولت در سلامت کامل به سر میبرند , زیرا از قدیم گفته شده است که بشکند دستی که نمک ندارد ! حال آنکه دولتی که این همه نمک دارد , دستش هم سالم است !!!
اما من میگویم دولت محترم به این نتیجه رسیده است که شهر تهران از ازدحام جمعیت و دود و موش و ... در حال گندیدن است به همین دلیل شروع به نمک زدن به شهر نموده است اما وای به روزی که ...
حال در این میان ما چه شانسی آورده ایم که تهران دو تا آشپز , ببخشید دو تا شهردار ندارد وگرنه خدا میدانست شهر چقدر شور میشود ( شاید هم بی نمک )
دو کلام هم از آشپزخانه وبلاگ :
از مسئولین محترم خواهش مندم , نم نمک با آمدن فصل گرما , این نمک های پر کاربرد را جمع نموده و به جای آن مقداری ادویه دیگر مثلاً زعفران بگذارند . مرسی !!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیوانه نامه دکتر
میگوید : برو خودکار منو بیار میخوام شعر بگم !
میگویم : اما دکتر شما که شعر گفتن بلد نیستید !! هر کاری تخصص میخواد
جواب میدهد : میگم بچه ای بهت بر میخوره , تو این دوره زمونه هیچ کاری تخصص نمیخواد
اشاره : این یه شعر نه جنبه سیاسی داره نه جنبه اجتماعی! کلاً بدون هیچ جنبه گرایه . گفتم که بعداً نگی نگفتی !!!
اهل تهرانم
تکه نانی دارم بی هیچ یارانه
خورده هوشی دارم
لب کوزه سفال بگذارم
پیشه ام دکتری است
گاه بی گاه آب حوض هم بکشم
بس که زحمت کشم
طول عمرم به صف است
صف بنزین , صف نان
صف بیمه گران
صف ماعینه* ز نوع فنی
صف تعویض پلاک عانی
شهر من شهر پر از جایزه هاست
صدها دست خودرو
و هزاران سکه
و هر آنچه که شما میخواهید
دغدغه مردم شهر
انتخاب پفک است
چیتوز یا مریخی
یا چطور می آید یکهو بابا برقی
مردم شهر به یک گل چنان مینگرند
که به یک توده وبا
من دلم میخواهد
بروم بر سر آن برج بلند
که بنامند میلاد
بزنم من فریاد
آی مردم مرغ ارزان نشود
نفت سر سفره انسان که مهمان نشود!
قایقی خواهم ساخت , خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این شهر عجیب .
بس که نان از عمل خود نخورم
شعر از هم بگسست
این یکی شعر دگر بود , به این یک پیوست
-----------------------------------------------------------------
پاورقی :
ماعینه ز نوع فنی : مراد معاینه فنی است
صد تومن صحبت با کسانی که خیلی اتفاقی یا خیلی اشتباهی این وبلاگ رو پیدا کردن

از پشت میزش (
دکتر محسن رو میگم ) , داد میزنه : بنویس اینجا وبلاگ طنزه !منم مینویسم :
آره طنزهمیگه :
بگو اینا خیلی حرفه ایی هستن .هرچند دروغ میگه ولی میگم :
باشهمگه درج نمایید که :
اینجا وبلاگ طنزه !!عرض میکنم :
این مطلب رو دو وار نوشتم .میگه :
حرف نزن , هرچی میفرمایم تایپ نما .صداش رو میندازه تو سینش و ادامه میده :
بگو ما چارتا پروفشیونالیم( کلاً ما سه تاییم با خود دکتر میشیم چهارتا , دوتا از نویسنده هامون که همیشه تو تعطیلاتن , پس دو واره میشیم دوتا که بدون دکتر میمونم من تنها , من بی کس , من خسته ! این سعادت منه که 24 ساعته بشینم پای نطق های دکتر و تند تند , تایپ کنم ! از قدیما گفتن : زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید !!! )
در هر صورت این وبلاگی که الان میبینید - الان نصف مطالبش برای شخص شخیص دکتر نیست { یعنی دزدی ادبی } - بعداً نمیبینید ! یعنی کلاً تغییر میکنه !!!! الان ببین شما ,ما چه فعالیم .
دکتر میگه :
نگو چشممون میزننثبت نام کردیم برای وام , درست شه سایت بزنیم , خدا روهم چه دیدی ؛ شایدم با پولش برای دکتر یه مطب زدیم , که دیگه انقدر سر ما رو نخوره که آقا امکانات نیست !!!!!
بودن یا نبودن مسئله این است ؟ ( ۵/۰ نمره )
این یک مطلب طنز نیست
سکوت دیروز مسلمان سر از تن کودک شش ماه کربلا جدا کرد
سکوت امروز چه به بار خواهد آورد

میخوام بزنم تو سرت !
میگوید :
کفش هایم کو ؟میگویم :
میخوای شعر نو بگی دکتر ؟میگوید :
نهمیگویم :
پس برای چی دنبال کفشتون میگردین ؟میگوید :
میخوام بزنم تو سرت !با تعجب فقط نگاهش میکنم
ادامه میدهد : میخوام ببینم یه آدم چقدر میتونه پرو باشه که چند روز بعد از اون کفشی که تو سرش خورده , از یه همچین جنایتی تو غزه حمایت کنه؟!
میگویم :
حالا چرا میخواین بزنید تو سر من ؟میگوید :
میخوام ببینم اگر با سَگکِش بخوره بیشتر درد داره یا با پاشنش !؟!چیز خاصی نمیگویم !!!
همان روز ؛ دو ساعت بعدمیگوید :
پُتک من کو ؟
کفش هایم کو ؟
میخواهم بروم بر در آن کاخ سفید
بزنم بر سر آن مرد پلید
گر نشد کفش و نخورد مشت
کشم مو و دهم فوش
کنم ابرو بر او ترش
من زنم کفش و به او می خندم
پاره ای سنگ به بند کفش خود , می بندم
میکشانم گیسو
می برم بر هر سو
تا کند هی ناله
مردک دیوانه
راز فنا
برنامه نويس موجوديست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمي خميدگي روبروي خود را نگاه مي کند. اين موجود توانايي بسيار زيادي در گير دادن به يک موضوع و پلک نزدن را داراست. بيشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپري مي کند و فقط انگشتانش داراي فعاليت بسيار زياد هستند. غالبا بصورت انفرادي يافت مي شود و در پاسخ به مخاطب همواره مي گويد: چي؟ ??? آنها شب زيست هستند. بين يک شاخه گل رز و يک تکه پارآجر تفاوتي قائل نمي شود و دنياي وي فقط نيم متر جلوتر از چشمان است.

کار
هر کجا هستم، باشم به درک! من که باید بروم!
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال خودت!
من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد! تیپ را باید زد!
جور دیگر اما... کار را باید جست. کار باید خود پول. کار باید کم و راحت باشد! فک و فامیل که هیچ... با همه مردم شهر پی کار باید رفت!
بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است! پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست!
سید خندان یه نفر! سوئیچم کو؟
چه کسی بود صدا کرد دکتر
از دفتر خاطرات یک توریست فضایی…
![]()
- امروز صبح وقتی از خواب پاشدم و خواستم دندانهایم را مسواک کنم متوجه شدم که خمیر دندان در فضای اطاق خواب سرگردان است و مدتی نزدیک به یک ساعت زمینی طول کشید تا توانستم بالاخره با هزار زحمت آنرا بروی مسواکم بچسبانم و با هزار و یک زحمت دندانهایم را مسواک کنم. قبل از اینکه صبحانه ام را که از سه لوله پلاستیکی شامل پوره پرتقال – موز و یک تخم مرغ مریخی با زرده سبز رنگ تشکیل میشد از توی پستانک های مخصوص بمکم چند بار توی اطاقم پشتک و وارو زدم چون فکر کردم باید از تمام دقایق این فضانوردی 25 میلیون دلاری استفاده کنم.
شنبه ..همانروز ..چند دقیقه بعد…
یک خورده دمغم…اینها قول داده بودند من از پنجره اطاقم “ماه ” را ببینم ولی هرچی نگاه میکنم چیزی نمیبینم جز سیاهی و سیاهی .. “آی پادمو” روشن میکنم صدای حزن آلود حمیرا توی گوشی فضایی ام میپیچه …”پشیمانننننننممممم”…
شنبه بعد ازظهر همان روز…
حوصله ام پاک سر رفته ..نه تلفنی – نه دوستی – نه فروشگاهی – نه رستوران دم آبی ..نه چیزی که آدم بتونه وقتی برگشت پزشو به این و اون بده …پرنده پر نمیزنه !! اصلا این بالا زمان خیلی دیر میگذره. پا میشم چند بار دیگه جفتک چارگوش بازی میکنم. از توی پنجره به فضای لایتناهی خیره میشم…
شنبه شب ..همان روز
کم کم دارم عاصی میشم. از اینهمه بیکاری حوصله ام سر رفته. کاشکی بجای کامپیوتر گلدوزی یاد گرفته بودم !!! تنها دلخوشیم اینه که توی “زمان صفر” قرارگرفته ام و حداقل پوستم از این همه فشار روحی چروک نمیشه! در ضمن یک سرگرمی دیگه هم دارم که اونم نوشتن همین چرت و پرت های فضاییه. البته اگر مداد از کاغذ فرار نکنه و جوهر از خودنویس بیرون نزنه …
شنیدم رو زمین مردم سرو دست میشکنن که بدونن اینجا چه خبره…هاه…اگه بدونن …کاشکی میتونستم یک درصدی از پولمو پس بگیرم!!
..نصف شب همانروز…
خوابیدن توی بی وزنی و لباس فضانوردی هم از اون کاراست ها… آخه زن…آبت نبود ..نونت نبود…اینکارات چی بود؟ حالا مگه اونهمه سفر چین و ماچین – هتل های درجه یک اروپا و آمریکا و آفریقا – خانه ساحلی بورابورا – قصر مسکونی ایتالیا - زیردریایی تفریحی اقیانوس هند چش بود که باید میومدی اینجا؟
خوشی زیر دلت زده بود؟ توکه هرچی میخواستی داشتی ..هرچی دلت خواست خریدی و خوردی و پوشیدی بس نبود؟ باید میومدی اینجا که حالا بیخوابی به سرت بزنه؟ صدای تیک تیک ساعتم نمیآد که اقلا اونو بشمرم…
دلمو به خاطره روزهای پیش خوش میکنم …موقع پرواز ..اونوقتی که کره زمین مثل یک توپ بازی آبی و کوچولو زیرپاهام کوچیک و کوچیک و کوچیکتر میشد.
هم خودش کوچیکتر میشد هم مشکلاتش!!!
البته من که خودم مشکلی ندارم جز دوری شما!! اما خوب اون بیچاره های توی آفریقا و آسیا رو میگم که یا گشنگی میکشن و یا به حقوقشون تجاوز میشه…
اما از این بالا …همه چیز بی اهمیته …بخصوص برای من که هروقت میخوام غلت بزنم یکساعت طول میکشه..البته یک ساعت زمینی..چون اینجا که زمان وجود نداره…
یکشنبه صبح…شب .. نمیدونم اینجا همیشه تاریکه….
امروز از مرکز زمین یک تلفن داشتم…راه دورترین تلفن راه دوری بود که تا حالا داشتم و بخودم بالیدم…از اینکه اولین زنی هستم که تلفن به این راه دوری بهش زده شده…”اسکات” بود از مرکز فضایی جانسون …. یک دوست واقعی ..!!! بخصوص توی این شرایط بیوزنی و بیدوستی اینجا….
اسکات میخواد از تجربیاتم در فضا بدونه و میپرسه : خوب امروز چه کارها کردی؟ جفتک چارگوش بازی کردی؟ غش غش میخندم…آب دهنم تو فضا سرازیر میشه …بهش میگم که این یک تجربه فراموش نشدنیه…میگه : “چی”؟ میگم “هیچی” ..یعنی “جفتک چارگوش فضایی”.. میگه مردم میلیون میلیون “بلاگ” های تورو روی سایت اینترنتی ات میخونن…از شوق اشکم سرازیر میشه…اشکمم میره بغل آب دهنم ..من ملق زدنشونو و قاطی شدنشونو تماشا میکنم…وای که چه تماشاییه…
یاد یکی از مثل های ملانصرالدین معروف میفتم … همونی که ملا بخودش سیخ میزد و میگفت “آخ”!!!
البته این از اون سری داستانهایی بود که شبا تو عالم بچگی …موقع تماشا کردن ستاره ها از توی پشه بند..رو پشتبون خونه مون تو تهرون مادر بزرگ برامون تعریف میکرد…خیلی دلم میخواد بدونم ملانصرالدین واقعی بود یا خیالی؟
یکشنبه …چند وقت بعد..نمیدونم کی…
دیگه میخوام از دست این تاریکی و تنهایی گیسامو دونه دونه بکنم…اما …دستم به توی حباب فضانوردی نمیرسه …عین یک عروسک بادی تو اطاق شناورم… ازماه هم هنوز خبری نیست…. ایکاش به حرف عمه جان پیره گوش کرده بودم و میرفتم تو کوههای فشم…اونجا بهتر میشد ماهو دید…ولی خوب …فعلا که راه پس وپیش ندارم..باید بسوزم و بسازم… مسله اینه که من اولین زن ایرانی هستم که به فضا رفته ..همین مهمه…بقیه اش مهم نیست…کاشکی یک سوزن نخ داشتم اون پرچمی رو که از سردستم کندنو دوباره میدوختم به لباسم…
یکشنبه…تو خواب و بیداری…
اسکات بازم زنگ زد.. میگفت چند تا دختر از ایران که شدیدا تحت تاثیر سفرفضایی من قرار گرفته اند . بخودم میگم “حسابی معروف شدما” ..اسکات میگه: میخوان بدونن: ”به خدا نزدیک تر شدن چه حالی داره ” …
میگم : “اسکات جان”…خدا چیه؟ من ماه رو هم هنوز ندیدم… اما جلوی زبونمو میگیرم نمیخوام این تنها تلفن کننده رو هم از دست بدم…
یکشنبه….نمیدونم کی
دیگه بکل کلافه شدم…شب ..شب…بازم شب…یکبار وسط شب یک ستاره ی پرنور از توی پنجره به چشمم خورد…با هزار زحمت بطرف پنجره شنا کردم ..اما وقتی بهش رسیدم دیدم چراغ نوک موشکه که توی ایستگاه فضایی پارک کرده.
اعصابم خورد شد…فکر کنم اقلا نصف پولمم پس بگیرم کافیه…فعلا باید دندون روجگر بگذارم وگرنه ممکنه همینجا ولم کنن خودشون برگردن زمین…
این افکار..این افکار مالیخولیایی همش بر اثر بیوزنی است…بهتره کنار بذارمشون..به گلدوزی ادامه میدم…گلدوزی فضایی بدون نخ و سوزنم عشقی داره..
از توی پنجره دو تا ماه و سه تا خورشید بغل هم از دور دست توجهم رو جلب میکنه .از خودم میپرسم ” چند میلیون دلار میشه داد که رفت اونجا؟”
وقتی دکتر محسن شاعر شد
قدیما هرکی از مامانش قهر میکرد خواننده میشود ! ولی چند وقته به خاطر فوران خواننده های جوان و جا نشدن در شبکه های زبونم لال زبونم لال ماهواره ای . این آدمای قهرقهرو رو به شاعری آوردن الحقم که کارشون یکه فقط خودا رو شکر که حافظ بنده خدا نیست . دکتر محسن ما هم که مدتیه با بروبچه های وبلاگ قهر کرده هوای شاعری زده به سرش
توجه شما را به قسمتی از این دیوان نامه جلب میکونیم

گفتم غم تو دارم
ـگفتا چشت در آید
گفتم که ماه من شو
ـگفتا دلم نخواهد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
ـگفتا هوایی گرمیست! اه اه ! عرق در آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
ـگفتا برو به سویی تا گل نی در آید
ـگفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
ـگفتا که ای وای دیر شد داد مامان در آمد
به مناسبت روز دانش آموز ( روز دانش آموز یا آموزش دانش روز ؟؟؟؟ )
هر وقت اسم دانش آموز به گوشم میخوره , ناخوداگاه یاد دوران مدرسه مخصوصاً یکی از سالهای پرخاطره اون می افتم !
زمان ما کمتر کسی واژه ی غریب غیرانتفاعی رو می شناخت و از میان کسانی هم که با این واژه آشنا بودن , تعداد محدودی در این مدارس ثبت نام میکردن , به طوری که ما شاید اولین دانش آموزان اینجور مدارس بودیم . درست همون زمان بود که بود و نبودمون که چندان هم زیاد نبود نابود شد .
پدرم دسته های پول سبز رنگ تا نخورده رو به مدیر میداد , من با زیرک خودم متوجه شدم یکی از اسکناس ها گوشه نداره و پدرم هم از من خیلی زیرکتر بود که توانسته بود اون اسکناس رو یه جوری ردش کنه که لای اون همه اسکناس دیگه معلوم نباشه .
مدیرمان لبخندی زد و گفت : آفا شما نگران فرزندتون نباشید , اون اینجا پیشرفت میکنه . ما در این جا از سیستم رایانه برخورداریم .
اون زمان هنوز اون قدر سواد نداشتم که بدونم مدیر بنده خدا راست میگفت و تنها موفقیت مارو می خواست و آن رایانه که در طول سال همیشه در گوشه اتاق مدیر خاموش بود چه تأثیر بسزایی میتوانست ذر زندگی ما داشته باشد !
پدرم همیشه میگفت : محسنا , آگاه باش که تو را وظیفه ای نیست جزء درس و بدان که بهای این مکتب که تو روی , علف خرس نباشد , حال قصد درس کن تا در آینده به جایی رسی و چیزی از آن خود کنی
هر چه میگفتم : جانا پدر , هر کجا هستم باشم آسمان مال من است , پنجره , عشق , هوا , مهر , زمین مال من است ! گوشش بده کار نبود و میگفت : پنجره و هوا بخورد در سَرَت , اگر نمره ایی کمتر از حد نصاب بیاوری با من طرفی !!!
سخنان پدر هر چند از دل بر نیامده بود اما از ترس کتک و زیرزمین نمور خانه که از بدترین زندان های آمریکا هم خفناک تر بود , لاجرم بر دل می نشست .
معلممان هم معنای واقعی فعالیت و پر کاری بود , به طوری که بعد از اتمام مدرسه , بعدازظهرها در شرکتی حساب دار بود و شب ها تا صبح نیز در معدن کار میکرد ! تا بتواند زندگانیش را بگذراند .
مدیر مدرسه هم که نقش ناظر کیفی رو بازی میکرد , تنها نظارت میکرد و با کیفیت کاری نداشت !!!!!!!!!!
اون زمانا که این جوری بود , الانارو نمیدونم








